چه زود گذشت..
این جمله همیشه وقتی به زبون ما میاد که انگار دیگه وقتی برامون نمونده...
همیشه آخر سال که میشه با یه آه بلند میگیم :ای بابا چه زود گذشت انگار همین دیروز بود که....
نمیدونم اما انگار بچه تر که بودیم عید خیلی چیز بعیدی بود و خیلی دیر عید میشد...
از اول زمستان تا اینکه عید بشه کلی منتظر بودیم..
نزدیکای عید بوی وایتکس و پودر لباسشویی کل خونه رو پر میکرد و همه جا انگار یه جوری سفید میشد..
الانم همون تمیزی هست اما انگار دیگه عید تا عید فقط چند ماه فاصله داره نه یک سال.
واقعا زود میگذره ..امسال که برای ما بد هم گذشت....
از اولش خوب بود که برادر زاده ام "رها" پا گذاشت به میان ما
بعدش هم سالی پر بار بود که من تونستم دو تا دوره خوب برم کلاسهای مورد علاقه ام رو ..یکسال طول کشید کلاسهام..
فاطمه آبجی کوچیکه رفت کانادا و البته الان برگشته انشالله با همسرش برگرده دوباره
قسمت زیادی از مشکلات اون خونه تعاونی مسکن حل شد(شکر خدا).هر چند هنوز درگیر هستیم و سندش رو نگرفتیم..
زهرا(خواهرم) عقد کرد...
اما یه اتفاق خیلی بد داشت و اون فوت دایی جان بود..دایی بزرگم که هر سال روز اول عید رو میرفتیم دیدنشون...خودش و زندایی..
اینا بچه نداشتند و بخاطر حرف اطرافیان همون سالهای جوانی هیچ بچه ای هم به فرزندی قبول نکردند...ظاهرا مادر زندایی قبول نکرده بود و حالا حسرت میخورن که چرا چنین اشتباهی کردند و زندایی تا آخر عمرش باید تنها بمونه...
واقعا جای تاسف داره و انگار تو فامیل امسال هیچکس منتظر عید نیست..
خلاصه اینکه چه بخواهیم و چه نخواهیم تا چند روز دیگه سال 91 هم آغاز میشه و من با کلی برنامه منتظر اومدنش هستم..
اگه خدا بخواد سال 91 حتما یه آتلیه نقلی راه اندازی خواهم کرد...انشالله.
هر سال عید برای من با روز تولدم آغازی نو هست و من آغاز سال جدید و سالروز تولدم که هدیه ای از خداست برای من رو با هم شکر میکنم به درگاه عظیمش..
بودنم بزرگترین هدیه هستی از جانی خداست دوستش دارم و به خود میبالم..
خدایا مرا لایق داشته هایم قرار ده.