Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers دلنوشته هاي من و همسر جان

دوباره اومدم..چند وقته میخوام بیام اما هر بار یا اینترنت باز نمیشه یا من حس نوشتن ندارم.

مثل این چند وقته اخیر همچنان درگیر چند قضیه هستم بطور همزمان..

اینکه تمرکز روی یک چیز ندارم بیشتر عصبی و ناراحتم میکنه.کلاس عکاسی همچنان در حال برگزاری هست...کلاس تیزر تموم شد و امتحان هم دادیم و فکر کنم چند هفته دیگه مدرکش رو میدن..

چند تا کتاب زبان گرفتم و دارم میخونم برای تافل..

کلاس ورزش هم ثبت نام کردم و هفته ای دو روز رو میرم..

فردا قراره برم تجهیزات نور و لنز بخرم برای کار آتلیه..

جایی برای آتلیه نگرفتم و قراره آگهی چاپ کنم و تبلیغ کنم تا اگر مشتری بود و استقبال شد جا بگیرم و فعلا با یه آتلیه در سعادت آباد قراره بصورت ساعتی اجاره ای کار کنم..

همه اینها باعث شده تمرکز نداشته باشم و از طرفی این چند وقته طاها با بهانه های مختلف مخالفت خودشو با کار کردن من نشون داده...

جدیدا دائم میگه مریضم و سر درد دارم یا دل درد دارم و وقتی من میمونم خونه حالش کاملا خوب میشه و تازه میفهمم که اینا بازی بوده..

خلاصه اینکه بد جوری درگیرم با خودم..

توکل بر خدا انشالله کمکم کنه..

از وقتی ازدواج کردیم چند سالی دائم در حال پیشرفت بودیم اما یکدفعه همه چیز برگشت و ما خونمون رو از دست دادیم و بعدش کار همسری بود که از دست داد و بعدش هم دانشگاه رو نصفه ول کرد...نمیدونم میترسم اینا عقوبت گناهی باشه که نمیدونم چیه...خیلی نگرانم بهم بگید چیکار کنم و با کی مشورت کنم؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط مامان طاها نظرات () |

نمیدونم چی شده..یعنی ترجیح میدم که ندونم.

میگن بی خبری خوش خبری...الان چند وقته خبری نیست ..حس میکنم که شاید شاید شاید دوباره یه نی نی تو راهه..

الان نمیرم مطمئن بشم که نخوام برم تو حسش..

راستش بیشترین ترسم هم از اینه که نکنه دوباره بفهمم خبری هست جوگیر بشم و دوباره معده ام هم قات بزنه ...و دوباره بشه همون اوضاع وحشتناک و بیمارستان و واااااااااااای..

حتی از یادآوریش هم حالم بد میشه..

باور کنید اصلا بچه آوردن برای من سختی غیر قابل درکی نیست اما همون لحظات سخت که همه رو به زحمت انداخت و شاید بتونم بگم که مسیر زندگی منو همسری رو هم عوض کرد برای من یه کابوسه..

الان حالم خوبه حتی اگه حالم هم بد باشه و حتی اگه مامان هم شده باشم اما حالم خوبه فعلا و همین مهمه برام..

فعلا باشگاه رفتن رو تعطیل کردم تا بفهمم چی شده..

برام دعا کنید ...یه دنیا برنامه دارم برای یکسال آینده ..راضیم به رضای همونی که سرنوشتم دستشه...هر چی بهم بده به دیده منت ......روی چشمام میذارم ولی خوب برای یکسال آینده هم برنامه هام خیلی برام مهمه. 

در هر حال محتاج دعای همه هستم...برای طاها فسقل خان هم دعا کنید..

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط مامان طاها نظرات () |

دارم دنبال جا میگردم برای آتلیه...

چند روزه چند تا مورد خوب پیدا کردم..راستش خیلی موقعیت ها ش خوب بودند اما هنوز تردید دارم..

تردیدم از بابت گرفتن یا نگرفتن کاسبی و درآمد نیست ..راستش هنوز موندم تو اینکه چطور باید برنامه ریزی کنم ..

الان من هنوز میام سر کار و هر روز اینجا هستم تا ساعت 4 عصر..فعلا هم بدلایلی که تقریبا مالی هم هست نمیتونم قید اینجا رو بزنم..

یعنی فعلا روی درآمدم از اینجا برنامه ریزی کردم و تا سال بعد باید باشم اینجا مگر اینکه کار همسری کمی تکون بخوره و بتونه یه جای ثابت داشته باشه..

خلاصه بخوام آتلیه داشته باشم باید روی پنجشنبه و جمعه برنامه ریزی کنم که اونوقت گل پسری خیلی تنها میشه و حسابی منو مقصر میدونه..

ضمنا تو فکر رفتن هم هستیم همچنان و باید برای گرفتن مدرک تافل هم یه وقت خالی بذارم..

در نهایت موندم چکار کنم..

فکر میکنم اگه میشد همسری اوضاع مالیش بهتر میشد و میتونست کمی منو حمایت کنه تو مسئله مالی من میتونستم از شرکت استعفا بدم خیلی خوب بود..

توکل بر خدا ....

یه بازی مبلاگی میذارم شرکت کنید خوشحال میشم..

از دوستام دعوت میکنم از

گلابتون جونم

حوا جون

رها جون

مهسای عزیز

گیلاسی مهربون

صمیم که خیلی نگرانشم.

تیستو مامانی 

و بقیه عزیزان.. 

اولویتهای زندگیتون در حال حاضر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اولویتهای زندگیم در حال حاضر :

1- استعفا از شرکت

2- راه انداختن دفتر آتلیه

3- اقدام برای کلاس تافل

4- برنامه ریزی برای رفتن از ایران(تصمیم نهایی بگیرم که برم یا نه؟)

5- ادامه دادن کلاس ورزش

6- رفتن به دکتر برای انجام تستهای دوره ای سلامتی

7- کمک به همسری برای بهبود اوضاع کارش

8- در نهایت شاید اقدامی برای 4 نفره شدن خانواده کوچیکمون.

و اول و آخر همه اینا رسیدگی بیشتر به گل پسر خودم..

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط مامان طاها نظرات () |

نمیدونم اما یه حس مالیخولیایی افتاده به جونم.

چند وقته شدید درگیر اینم که نکنه یه وقت زلزله بیاد..

واقعا به معنی واقعی کلمه میترسم.

انگار که بخوام بمیرم..ترسم از خودم نیست فقط و فقط دائم به این فکرم که اون موقع کع خدای نکرده زلزله بیاد طاها کجاست و چی میشه؟

چند روزه انگار تو روزنامه ها و رایدو و تلویزیون هم دارند از همین میگن که گسلهای اطراف تهران کمی حرکت داشتند و تو این ماه اخیر چند تا زلزله خیلی خفیف اومده تو تهران..

واااااااااااااااااای...حتی یک لحظه فکرش منو تا مرگ میبره..

صبح داشتم به این فکر میکردم که اگه جای خدا بودم هیچ وقت نمیزاشتم هیچ بچه ای حتی یه ناله از روی درد بکنه چه برسه به سرطان و مریضی و کودک آزاری و ..

بعدش هم به این فکر کردم که من خدا نیستم و خدایی که خودش آفریده خودش هم جواب و حکمت تمام کارهاشو قبول داره و قرار نیست من همه چیزو بفهمم اما کاش حداقل به اندازه ای که فکر میکنم میفهمم مفید باشم..

خدایا کاش صدای من اونقدر بلند باشه و اونقدر قدرت داشته باشم که تو بشنوی..اگه نشنیدی میدونم ضعف از منه اما تو تنهام نذار..

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۳ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط مامان طاها نظرات () |

دیروز بعد از کلی بالا پایین و مدتها برم نرم بالاخره رفتم باشگاه..

این باشگاه چند تا خوبی داره.

یکی اینکه از صبح تا 8 شب فقط مخصوص بانوان هستش..بعدش هم مربیش یه خانمه که خودش کلی مقام قهرمانی داشته..

و سوم اینکه رفتم دیدم خیلی نزدیک خونمون هستش و حتی پیاده هم میشه رفت.

برنامه خودم این بود که دو روز برم در هفته از 6 عصر تا 8..دیروز که رفتم اولش گفت باید ضربان قلبت رو بگیریم..

رفتم رو این دستگاه پدال دوچرخه..یه ربع باید میرفتم تا ضربان قلبم رو اندازه بگیره..و همون شد که الان از زانو درد دارم میمیرم..

بعدش مربی گفت که بهتره اول یه دوره 10 روزه لاغری موضعی رو برم برای اینکه شکمم رو صاف کنه و بعدش هم برم دوره بدنسازی و فیتنس..

راستش خودم خیلی دوست ندارم این روند رو اما خوب فکر کنم بهتره حرف مربی رو گوش کنم..

من واقعا چربی شکمی دارم اما خیلی نیست ولی همینم آزارم میده..

خلاصه قراره از پنجشنبه رسما شروع بشه و انشالله با ده جلسه تموم بشه و دیگه بریم برای دوره فیتنس..

خودم خیلی دوست دارم ورزشی باشه که تحرک داشته باشه مثل تنیس یا دو اما خوب من چند ساله هیچ تحرکی نداشتم و اینا برام خیلی سنگینه..

در هر حال فعلا حسابی درگیر کردم خودم رو.

راستش قراره فردا برم یه موسسه هنری که کار تبلیغاتی انجام میده تا براشون پروژه انجام بدم ..خدا کنه بتونم پروه بگیرم جدا از دستمزدش برام خیلی مهمه که تو محیط تدوین فیلم کار کنم تا یادم نره..

یه دنیا کار دارم کاش میشد دیگه نیام سر کار و برم دنبال این کارهای مورد علاقه ام..

انشالله بزودی بتونم..

توکل بر خدا. 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۱ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ توسط مامان طاها نظرات () |